تبليغاتX

حرف زيبا ،صفحه ای از شهرستان رامشیر

به نام خدای یکتا

مناسبتهای تاریخی ، در بسیاری از جانهای خفته و خاموش ، جرقه ی بیداری و فروزانی پدید می آورد . کاروان بشری ، پس از ارتحال رسول گرامی اسلام، غافلانه راه در پیش گرفت و جامعه اسلامی در خواب سیاسی فرو رفته بود ، که حماسه ی عاشورا بیدار گر خفتگان بستر غفلت و بیخبری شد.

اما ، آنچه که مهم است عبرت گرفتن از حوادث تاریخ است و آنچه لازم است ، گوشی شنوا نسبت به درسهای تاریخ و چشمی بینا ، به تابلوهای پر از رمز و اشاره و علامت و خط و نشان و قلبی وسیع و جا دار و با ظرفیت ، برای پذیرش حکمتها و آموزشها .

رهبر معظم انقلاب ، حضرت آیت الله خامنه ای، سالها پیش بیاناتی داشتند در باب عبرتهای عاشورا و نیز سخنانی گهربار در خصوص نقش خواص و عوام و به حق که بسیار ظریف و زیبا به تحلیل وقایع پیش از  روز عاشورا و عواملی که زمینه ساز و موجب به وقوع پیوستن حادثه ی عاشورا شد ، پرداختند . رهبر عزیز نکات را دقیق و به جرات می توان گفت منحصر به فرد بیان کردند و در ان خطابه ی به یاد ماندنی و ارزشمند بر اهمیت درسها و عبرتهای عاشورا تاکید کردند و حقیر مناسبت دیدم که در این پست به گوشه هایی کوتاه از آن فرمایشات ارزشمند اشاره کنم: 

(( «درسها» به ما مى‏گويند كه چه بايد بكنيم؛ ولى «عبرتها» به ما مى‏گويند كه چه حادثه‏اى اتّفاق افتاده و چه واقعه‏اى ممكن است اتّفاق بيفتد.... بايد ببينيم  آن جامعه ‏اسلامى پیامبر، چه آفتى پيدا كرد كه كارش به يزيد رسيد؟ چه شد كه بيست سال بعد از شهادت اميرالمؤمنين (ع) در همان شهرى كه او حكومت مى‏كرد، سرهاى پسرانش را بر نيزه كردند و در آن شهر گرداندند...چه كسانى شمشیر بر روی فرزند رسول خدا کشیدند؟ همانهايى كه به خدمتش مى‏آمدند و سلام و عرض اخلاص هم مى‏كردند. اين يعنى چه؟ معنايش اين است كه جامعه اسلامى در طول اين پنجاه سال، از معنويت و حقيقت اسلام تهى شده است. ظاهرش اسلامى است؛ اما باطنش پوك شده است...خطر اين‏جاست. نمازها برقرار است، مردم هم اسمشان مسلمان است و عدّه‏اى هم طرفدار اهل ‏بيتند !اما در عين حال وقتى جامعه تهى و  پوك شد، اين اتّفاق مى‏افتد....حالا عبرت كجاست؟ عبرت اين‏جاست كه چه كار كنيم جامعه امروز ما آنگونه تهی نشود و بفهميم كه جامعه پیغمبر چه شد كه به اين‏جا رسيد و چه کنیم که اگر عاشورای دیگری در این زمان پیش آمد، جامعه امروز ما مانند آن دوران مردود  نشود....

وقتى معيارهای اسلامی یک جامعه از دست رفت و  ارزشها ضعيف شد ،  دنياطلبى و مال ‏دوستى بر خواص جامعه حاكم می شود. بزرگترين گناه انسانهاى ممتاز و برجسته که منحرف می شوند اين است كه انحرافشان موجب انحراف بسيارى از مردم عادی مى‏شود. 

تاریخ نشان داده که عوام نیز  دنباله‏ رو خواصند و اینگونه می شود که جامعه را به سراشیبی سقوط  می کشانند. آن وقت فاجعه كربلا پيش مى‏آيد و كسى مثل حسين‏ بن‏ على كه خودش تجسّم ارزشهاست، قيام مى‏كند، براى آنکه  يك‏ تنه جلوِ  اين انحطاط را بگيرد....

امروزه در بسیاری از دول اسلامی و حتی در کشور ما، نمازها برقرار است و جامعه لباسی از ارزشها را  بر تن دارد  اما...

اگر مراقب نباشیم، آن وقت این جامعه همين‏طور به تدريج از ارزشها تهی مى‏شود و به نقطه‏اى مى‏رسد كه فقط يك پوسته ظاهرى باقى مى‏ماند. ناگهان يك امتحان بزرگ پيش مى‏آيد - امتحانی مانند قيام ابى‏عبداللَّه - آن وقت اين جامعه در اين امتحان مردود مى‏شود! ))

ایران پیش از از انقلاب ،در بیراهه ی وابستگی و با تلاق فساد و ابتذال ،گام می سپرد ،ولی پانزده خرداد، همچون زلزله ای همه چیز و همه جا را تکان داد و امام ، صلای آزادگی و استقلال و دین و شرف سرداد .

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 و ساعت 23:20 |

بنام الله پاسدار حرمت خون شهیدان

سالها پیش شهرستان رامشیر را امام جمعه ای بود محبوب و مجتهد . حرکاتش ، سکناتش ، رفتارش و گفتار شیرین و زیبایش  ، دل جوانان مشتاق و مستعد این خطه را واله و شیدای خویش کرده بود . پس به گردش حاضر شده و مرید گشته و به مراد خویش اقتدا کردند، تکبیر سر دادند و نماز بر پا کردند و در کلاس خلوص و معرفتش ، معرفت و صفا آموختند و هم او بود که روزی فرمود: در فلان مکان تفرج گاهی ( پارک  ) باید و نام آن را نیز ( پارک شهدا ) برگزید . و دیری نپایید که آن یار شیرین سخن از دیار ما برفت و پارک مذکور نیز احداث گشت و لیکن  آن را ( پارک ساحلی ) نامیدند.

و امروز پس از سالها سال از آن ماجرا ، هیئتی با نام کارشناس از تهران در شهرستان رامشیر حضور پیدا کرده و از مکانهای گوناگونی دیدن کرده و سپس همان مکان ( پارک ساحلی) را جهت تدفین و یادمان دو تن از  شهدای گمنام در نظر گرفتند . و آخر همان شد که همان گفت .

شهدای گمنام از راه رسیدند و اگرچه ناشناس بودند و غریب ، مردم شهرستان رامشیر  هر چه با شکوهتر و منسجم به استقبالشان رفتند و آنان را بر دوش خویش گرفته و تکبیر بر آوردند و سینه زنان و نوحه گویان ، شروه ها سرودند و اشک ها ریختند و آنان را براستی چون فرزندان خود محبوب دانسته و  همه با هم تا همان مکان مقدس ( که گویند در سالهای نه چندان دور در همان نقطه خانه ای وجود داشته و در آنجا روضه ی محلی بر پا می گشت و منبر حسین علیه السلام دایر بود ) تشییع کردند و به خاک سپردند . و سپس در سومین روز به خاکسپاری آن عزیزان ، امام جمعه سالهای پیشین نیز ( حجه الاسلام شاکر آرانی ) در میان جمع کثیری از مردم که برای قرائت دعای عرفه در کنار آرامگاه مطهر شهیدان گمنام آمده بودند ، بر مزار پاکشان حاضر شد .

 همگان را اشتیاق لحظه دیدار شدت گرفت و نور پدیدار مدهوششان کرد و بی خودیشان بخشید.
درهای بهشت با تمام وسعت، تنگی می کرد و هر کس در این تلاش بود که خود را به درون خانه، راهی بگشاید. اما این در ، مدخل همگان نبود، مرکب محدود بود و سوارانی محدود می طلبید.
انتخابی می بایست و جز خدا هیچکس شایسته این گزینش نبود،در آن رونق بازار شهادت و جز به فتوای خدا هم کسی سر نمی سپرد و تن در نمی داد.
بی تردید منتخبین را خدا برگزید، با دست های خودش.
یکی می گفت تو بزرگتری،تو همیشه گذشت می کردی، این بار هم جایت را به من واگذار و بگذر.
و پاسخ می شنید که همه برای اینجا بود! اما ایثار در اینجا را نمی توانم،خودخواهی هم اگر هست باشد! خودخواهی شیرینی است!
دیگری می گفت : خدا اگر از تو بپرسد که چرا نوبتت را به من ندادی مسئولی و پاسخی برای گفتن نداری و پاسخ می شنید که : آنجا آنقدر حرف برای گفتن هست که نوبت به این سئوال ها نمی رسد. خیالم راحت است.
سی مرغ ازمیان این پرندگان حرم در آمدند که هر یک سیمرغی بودند به تنهایی و منفرد.
ابتدای این مسیر جانسوز فراق را وداعی می بایست.
وداعی می بایست که بغضهای در گلو مانده را به گریه بنشاند و اشک اشتیاق یکی را به اشک حسرت دیگری درآمیزد.
اینجا قلم را از شرم پنهان باید کرد و در اقیانوس بی انتهای معنویت گم باید شد.
سنگینی هر کوله باری – حتی قلم- را بر زمین باید گذاشت تا پرواز در آبی آسمان عشق میسر گردد.
اینجا فقط گریه می تواند راه دل بگشاید.
یکی به شهیدان رفته سلام می رساند، دیگری تقاضای شفاعت می کند و سومی التماس دعای شهادت دارد.

 اینان چگونه و کی دل از دنیا کنده اند که هیچ کلام زمینی ندارند، پیغامی...سفارشی...اینها باید بسیار پیش از اینها دنیا را وداع گفته باشند که وداعی اینچنین را بتوانند. ماندن و نگریستن، تنها حسرت قلم را بر می انگیزد و اعتراف به عجزش را.
خود را گم باید کرد در این دریای پر تلاطم اشک.
ملائکه آنگاه که به پیشواز این شهیدان می آیند بی شک پرو بالشان از اشکهای این وداع تر خواهد بود، اگر که آتش این عشق به پرو بالشان نگرفته باشد.

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 11:8 |

به نام خدا

در این مطلب می پردازم به برخی مسائل روزمره که هم می توانیم از آن فضیلت بسازیم و می شود به رذیلت نیز مبدل گردد که البته متاسفانه حقیر بیشتر با نوع دوم برخورد داشتم و به کرات مشاهده کردم  (( زیاده روی یا کم فروشی )) و (( اهتمام یا سهل انگاری )) و یا (( مودب یا متملق ))  و دو گزینه دیگر : (( قداست در کار و یا خود شیرینی و چاپلوسی )) !؟  

من در طی دورانی که در کنار انسانها و در گذشت دوره های متفاوت و شغل های گوناگونی که پشت سر گذاشتم و تجاربی را هم اندوختم (( تلخ و شیرین، اما پربار و گرانبها )) ، به دفعات فراوان با خصویات اخلاقی ذکر شده ، از سوی افراد مختلف روبرو شدم .   

البته در این مقوله هدف من بیشتر در ارتباط با دو گزینه ی اخیر است که مختصری را اشاره می کنم و از بازدید کنندگان گرامی نیز انتظار دارم که قدری تامل کنند و نظری در خور مطلب را مکتوب بفرمایند .  

راستی و درستی در کار چیست ؟ افراط و تفریط که می گویند یعنی چه ؟وظیفه شناسی کدام است ؟ قضاوت عمومی در این باره چیست و فطرت حقیقت جو کدامیک را می پسندد؟  میزان و الگوی ما برای یافتن راه راست چیست ؟  به نظر حقیر ،ما برای یافتن مسیر صحیح باید به منابعی رجوع کنیم . (( شرع )) ، (( عقل )) و (( عرف )) سه منبع عظیم و قابل قبول برای همگان است که با مراجعه ی به آنها به راحتی می توانیم به مقصود خویش نائل آئیم . و گمان من بر این استوار است که هر سه مقوله ما را به اعتدال دعوت کنند . اگر مرزها را نشناسی ، به اسم قناعت ، گرفتار خست نفس و بخل می شوی . اگر اعتدال را نیابی ، تواضع تو ، سر از ذلت و خواری و حقارت در می اورد و اعتماد به نفس ، به غرور و خود پسندی می کشد ! می خواهی مودب باشی ، به تملق کشیده می شوی ، می خواهی صاف و صادق باشی ، نوعی خشونت و تندی به اسم قاطعیت بروز می کند و موجب رنجش دیگران می گردی . مرزها بسیار باریک و حساس است . علی علیه السلام فرموده است : (( ستایش کسی بیش از حد استحقاق ، تملق است و کمتر از حد استحقاق ، نوعی حسد ! )) . 

نباید تنبلی و بی حالی و کسالت را به نام (( زهد )) جا زد . از آن طرف هم نباید انسان را (( دنیازده )) و (( دنیا طلب))  و وابسته کند ، به شکلی که دنیا و آخرت را فراموش کند و برای مطرح ساختن خویش حتی دوستان خود را هم زیر بگیرد و نان دیگران را آجر کند تا پله ای بسازد برای بالا رفتن خویش . اهتمام لازم است اما  نه به شکلی که زحمت و تلاش دیگران را ناچیز و بی ارزش جلوه دهد ، و سهل انگاری و مسامحه ی خارج از معیار هم به کم فروشی و  خیانت منتهی می شود .  

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 23:4 |

به نام خدا

 سحر بلبل حکايت با صبا کرد                                                                                     
که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنينم
که کار خير بی روی و ريا کرد
من از بيگانگان ديگر ننالم ؟؟؟؟؟؟
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسيم صبحگاهی
که درد شب نشينان را دوا کرد
نقاب گل کشيد و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از ميان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی مي فروشان
که حافظ توبه از زهد ريا کرد
وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دين بوالوفا کرد                                                              

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 14:44 |

به نام خدای بزرگ ، خدایی که خودش حافظ مخلوقات و بندگان خودشه

حمد و سپاس فراوان و بی‌پایان مخصوص پرودگار هستی‌بخش است که با لطف و بخشندگی خود، زندگی را بوجود آورد و زمین و آسمان‌ها و هر آنچه در آنهاست را با علم بی‌منتهای خود آفرید 

ستایش مخصوص خداوندی است که ستایشگران از مدحش عاجزند و حسابگران خبره نعمتهایش را شماره نتوانند کرد و کوشش‌کنندگان هر چند خویش را خسته کنند حقش را ادا نتوانند نمود. هم او است که افکار بلند ژرف‌اندیش کنه ذاتش را درک نکنند و غواصان دریای علوم و دانش‌ها، دستشان از پی بردن به کمال هستی‌اش کوتاه است؛ یعنی آنکس که برای صفاتش حدی نیست و اوصاف کمالش را توصیف نتوان کرد و برای ذاتش وقتی معین و سرآمدی مشخص نتوان تعیین نمود؛ مخلوقات را با قدرتش آفرید، بادها را با رحمتش به حرکت آورد و اضطراب و لرزش زمین را به وسیله کوه‌ها آرامش بخشید. سرآغاز دین معرفت او است و کمال معرفتش تصدیق ذات او، و کمال تصدیق ذاتش توحید و شهادت بر یگانگی او است، و کمال توحید و شهادت بر یگانگیش اخلاص است، و کمال اخلاصش آن است که وی را از صفات ممکنات پیراسته دارند. همواره بوده است و از چیزی به وجود نیامده و وجودی است که سابقه عدم برای او نیست. با همه چیز هست اما نه اینکه قرین آن باشد و مغایر با همه چیز است اما نه اینکه از آن بیگانه و جدا باشد. انجام‌دهنده است اما نه به آن معنی که حرکات و ابزاری داشته باشد. بینا است حتی در آن زمانی که موجود قابل رؤیتی وجود نداشت. تنها است زیرا کسی وجود نداشته تا به او انس گیرد و از فقدانش ترسان و ناراحت شود  ۱                 

پربرکت است خداوندی که همت‌های بلند قادر به درک او نیستند و گمان‌های زیرک به مقامش نرسد. آغازی است که پایان ندارد تا به آخر رسد و آخری ندارد تا پایان پذیرد.۲ به تمام اسرار آگاه است و از همه ضمیرها باخبر به همه چیز احاطه دارد و بر همه چیز پیروز است و بر همه اشیاء غالب و قادر است.۳    

نهج البلاغه : به ترتیب خطبه های ۱، ۸۶،۹۴

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 13:47 |

با نام و یاد خدای بزرگ و مهربان

رمضان

رمضان نسیمی که از کوی یار بر می خیزد و از بوستان معطر عرش می گذرد و (( عطر ملکوت)) را برای زمینیان می آورد . با شبهای قدرش ، با ترنم آیات الهی ، با زمزمه های نجوا گران سحر خیز ، با اشکهای پاک جاری ، با دستهای بالا رفته به قنوت ، با گردنهای کج شده با تضرع ، با چهره های خیس از  گر یه ، با قلبهای هراسان و لرزان میان (( خوف)) و (( رجا )) ، با تقابلی که میان (( معصیت مخلوق )) و ((  مغفرت خالق )) است ، با دعای ابوحمزه و افتتاح و کمیل ، با (( سحر )) و (( افطار )) و (( اذان )) و (( لیله القدر )) ، با قرآن و مفاتیح و رساله ی احکام ، 

با تو ، که خستگی جسمت را در سایه ی (( دو رکعت نماز )) از تن به در می کنی و با من که از صمیم قلب ، به  تو  (( التماس دعا )) می گویم .

رمضان مقوله ای دیگر است ، و فصلی است سوای فصلهای چهار گانه ی سال . ساعات و ایامش از بهشت به عاریت گرفته شده است . مگر نه اینکه وقتی خورشید ، تابان است ، رختهای شسته را بر بند می افکنی تا هم خشک شود و هم ضد عفونی ؟

این مناسبت روحانی ، تابش خورشید پاکی و عرفان بر بام همه ی عالم و عالمیان است . باید دل را در این چشمه شست ، باید تن را به آفتاب رمضان سپرد .

قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): ایها الناس انه قد اقبل الیکم شهر الله بالبرکهٔ و الرحمهٔ و المغفرهٔ، شهر هو عند الله افضل الشهور، و ایامه افضل الایام و لیالی افضل اللیالی و ساعاته افضل الساعات. ((  امالی شیخ صدوق، ص (۹۳)  ))

ترجمه: رسول خدافرمود: ای مردم ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به شما رو کرده است، ماهی است که پیش خدا بهترین ماه است و روزهایش بهترین روزها و شبهایش بهترین شبها و ساعاتش بهترین ساعات. .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 12:23 |
به نام حق

باز هم هوای دلم بارانی است

سکوت است و سکوت است و سکوت

دلم عجیب هوایت را کرده است

ای تنها دلخوشی این روزهای تهی از دلخوشی

مگر نگفته اند باران که می بارد تو می آیی

مگر آمدنت را قطره های باران نوید نمی دهند

تا کی چشم به راه آمدنت باشم در هوای بارانی

خسته ام از انتظار

خسته

 همه جشن می گیرند

جشن میلادت را

اما

چگونه می توان با غم نبودت کنار آمد

نبودنی که عین بودن است

دلم به این خوش است که :

روزی تو خواهی آمد، از کوچه های باران

تا از دلم بشویی غم های روزگاران

روزی تو خواهی آمد ، از کوی مهربانی

اما زمن نبینی دیگر به جا نشانی

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 21:59 |
بنام خدای محمد (صلوات الله علیه و آله )

اجازه بفرمایید از رسول گرامی اسلام - (( خاتم الانبیاء محمد مصطفی )) بنویسیم :

پیامبر رحمت (ص) بزرگوار بود و کریم . اهانت جاهلان را به دل نمی گرفت ، پرخاش بی ادبان را می بخشود ، گوش به سخنان تفرقه انگیز نمی داد ،به آنان که با (( دو به هم زنی ))، (( سخن چینی )) و ((  شایعه سازی )) ، هیزیم کش شعله های نفاق و افتراق و کینه و کدورت می شدند ، میدان و مجال تاخت و تاز نمی داد .

رسول رحمت و پیامبر پیوند بود . (( الفت بخشیدن )) ، خصیصه ی رفتاری او بود ، دل به دست آوردن سجیه ی همیشگی اش بود ، از دو گانگی و قهر بودن و قطع رحم نهی می کرد . این (( مکارم اخلاق )) را چه کسی باید پیروی کند ؟ جز من و تو ؟؟

و بت (( من )) را چه کسی باید بشکند ؟ جز (( ما )) ؟

کاش خانه هایمان، (( مجمع صفا )) باشد ! کاش دلهایمان (( کانون دوستی)) شود ! کاش زندگیهامان (( همایش پیوند )) گردد . چه می شود با پاک کن محبت و یکدلی ، خطوط تیره ی خود خواهیها و جداییها را از صفحه ی دلها و ذهنها و زندگیها محو کنیم ؟!

+ نوشته شده توسط محمدرضا در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 22:21 |

به نام خداوند بخشنده مهربان

چون صید بدام تو به هر لحظه شکارم ، ای طرفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب ندارم ، رفته ست قرارم

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی ، بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی ، وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم

از دیده ره کوی تو با عشق بشویم ، با حال نزارم

برخیز که داد از من بیچاره ستانی

بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی ، خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی ، تا سجده گزارم

گر بوی ترا باد بمنزل برساند ، جانم برهاند

ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند ، جز گرد و غبارم

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 0:3 |

بنام خدای مهربان

همه ی ضعفها و اشکالهای ما اینجاست که راه (( زیستن )) را نه از مکتب و دین ، بلکه از دل و رقابت و بیگانه می گیریم . وقتی خودمان ،قداست ارزشها را پاس نداریم ،از دیگران چه انتظاری است ؟ اگر خودمان آغوش به روی مبانی فکری بیگانه باز کنیم ، دیگر پشت کدام خاکریز ، می توان به دفاع از ارزشهای انسانی و مکتبی پرداخت . بی شک تربیت دینی و پایبندی به اصول و فروع ، سنگرهای دفاعی هستند . هر یک آسیب ببیند ، از همانجا رخنه گاه برای نفوذ بی اعتقادی به میان ما و ضربه خوردن مادی و معنوی از همان مسیر پیدا می شود .

آری ، یک میوه از درون فاسد و ضایع می گردد ، و یک فرد و امت را ، از دست دادن (( انگیزه )) ها و فراموش کردن ((آرمان)) ها و (( فقدان هویت )) از پای می افکند . (( تحول یک قالب وبلاگ )) نباید محتوا و درون مایه را عوض کند ، و نیز در جامعه ما هم نباید پسندیده هاو زیباییهای دیروز ، امروز طرفدار نداشته باشد و (( زشت ها )) و (( پلیدی)) های دیروز ، دیگر از قباحت بیفتد و آنچه دیروز ، مایه ی شرمندگی و سر افکندگی بود ، امروز عادی بلکه مایه ی افتخار به حساب آید .

بیایید (( اصالت )) خود را گم نکنیم .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 17:1 |
به نام خداوند حکیم

حکمت ، همان (( درکهای متعالی )) و (( درک متعالیها )) ست . اینکه بدانی راه چیست و چاه کدام است ، اینکه خوب و بد را بشناسی ، اینکه با سرمایه ی عمر در بازار زندگی برای خود (( حیات طیبه )) بخری ، اینکه سود پایدار آخرت را با لذت گذرای دنیا عوض نکنی ، اینکه با نگاهت از هر چیزی پندی بگیری و با گوش جانت از هر حادثه ای موعظه ای بشنوی و خیلی از این اینکه ها ! ...

وقتی حضرت امیر علیه السلام حکمت را بوستان خردمندان می داند و آن را درختی می داند که در قلب می روید و بر زبان ثمر می دهد و توصیه می فرماید که : (( دل را با موعظه زنده کن و با حکمت ،((روشن ساز )) ، با مفهوم بلند ((حکمت)) آشناتر می شویم .

و باز هم از کلام مولا علیه السلام است که : (( برای دلهایتان گوهرهای ناب حکمت فراهم آورید و بدین وسیله جان را زنده کنید ، زیرا همچنان که (( بدنها )) خسته می شود ،دلها هم ملول و افسرده می گردد  )) .

هرکس به ((  گنج حکمت )) دست یابد ، به (( فقر شخصیت )) گرفتار نمی شود .

 

خدا حکیم است و کلامش حکمت . رسول هم به (( حکمت و موعظت )) مبعوث شده است .

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 9:50 |

محمدرضا

وبلاگی از شهرستان رامشیر


با آرزوی سلامتی و شادکامی برای همه بازدید کنندگان محترم