X
تبلیغات
حرف زیبا ، الفبــای مهربانی
حرف زیبا ، الفبــای مهربانی
صفحه ای از شهرستان رامشیر
آرشيو مطالب
موضوعات مطالب
سايتهاي ديگر
طـراح قالب
درباره وبلاگ
مشخصات فردی مدیر و تاریخچه
وبلاگ در قسمت پروفایل مدیر در
بخش آمار و امکانات وب
-------------------------------------
شايد كه روزی بگيری
در سايه سر و قدت
ای مهربان مهر خود را
چون سايه بان بر سرمن
محمدرضا

-------------------------------------

خداوندا
دعای مرا که به سوی توست،
بپذیر ، به ندایم توجه کن
به زاریم رحم آور و صوتم را
شنونده باش و رشته امید مرا از
خود مگسل و پيوند توسلم را
از خويش قطع منماى
زيرا كه تویى صاحب ،
رحمت پهناور و كرم سرشار

-------------------------------------

یا رب، چه خطاست از تو غافل بودن
دور از تو و در صراط باطل بودن

هشیار بود هرآنکه دیوانه توست
دیوانگی است شرط عاقل بودن

-------------------------------------

بنده همان به که ز تقصیر خویش

عذر به در گاه خدای آورد

ور نه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که به جای آورد

-------------------------------------

پیوسته به چشم دل نظر باید کرد

وان گه به درون جان سفر باید کرد

خواهی که به زیر خاک خاکی نشوی

از حالت زندگان گذر باید کرد

-------------------------------------

بر جان وتن بیش بها میگریم

بر فرقت این دو آشنا میگریم

ای جان و تن به یکدگر یافته انس

بر روز جدایی شما میگریم

-------------------------------------

به اميد تو بسا شب که به روز کردم از غم
تو چرا نسيمت از من به سحر دريغ داري ؟
پيوندهاي روزانه
آمار و امکانات وبلاگ
لينک دوستان
قرآن
نهج البلاغه
پایگاه اطلاع رسانی حضرت امام خمینی رحمه الله علیه
سايت مقام معظم رهبری
پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله العظمی سیستانی
پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله العظمی بهجت
پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی
پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی
خبرگزاری جمهموری اسلامی ایران
خبرگزاری دانشجویان ایران - ایسنا
خبرگزاری قرآنی ایران
پایگاه اطلاع رسانی شهید دکتر مصطفی چمران
پایگاه اطلاع رسانی استاد شهید مرتضی مطهری
حضرت آيت الله مصباح يزدی
سایت تبیان
دوستي ( وبلاگی کاملا معنوی )
آینده روشن
زمــزمه محبت
پايگاه اطلاع رساني استاد حسين انصاريان
مسجد مقدس جمكران
اخلاقیات معلم « استاد ناجی شریفی »
باغ ادب (( استاد احمدی مهر ))
ديوان حافظ
کوچه های معرفت
خاکی (برادر عزیزم مهدی منیعی)
چه فرقی می کنه
محبان مهدي
رامشیر ز یبـــــا
سید محمد انجوی نژاد
(( روشن تر از آفتاب ))
علوم تجربی (( استاد شریفی))
رسانه رسمی باشگاه استقلال
شايد اين جمعه بيايد
وبلاگ شعر شهرستان رامشیر
پــــــــــرواز شاپرکها - رامشیـــــر
علي ولي الله (( برادر گلم متين ))
عشق اسماني
معجزه عشق
يوسف گمگشته ((* يه بيقرار* ))
رندانــــه
رایحه وصال
رامشیر- دبیرستان شهید مطهری
ياهو
بانوی اردیبهشت
یاس (طهورا)
ره پويان
آهنگ
رامشیر ( موضوعات شهری و اجتماعی )
***
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
حزب الله تبريز
جمعه هاي سوت و كور
عطر نرگس
صبح سفيد
هر گياهي كه از زمين رويد....
پخش مستقيم كربلا
پیاری بات
عبدالله
ترنم باران ،برادر عزیزم هادی
* در جستجوی بهار *
آقا حیدر گل (دوست مشفق و مهربانم )
سید صالح
حکمت و قسمت (مصطفی)
پخش مستقیم از حرم مطهر امام رضا (ع)
بچه های قلم
* کرانه ای که در آن خوب می پرم اینجاست *
روزنامه جمهموری اسلامی
روزنامه اطلاعات
روزنامه جام جم
روزنامه همشهری
روزنامه رسالت
روزنامه مردم سالاری
کیهان ورزشی
روزنامه نود
سایت رسمی باشگاه استقلال
سایت جامع غدیر
کانون هواداران باشگاه پرسپولیس
آپلود عکس
رضا کوچولو و خاطراتش
همه چیز در مورد رامشیر
بهمن علاءالدین (( مسعود بختیـــاری ))
کوله پشتی ( دبیر علوم اجتماعی)
تقویم انلاین
یــاوران ولایت
دنیای زیبا
کانون فرهنگیان
دانش آموزان کلاس اولی
گفتمان ( از رامشیر )
حسینیه ی قمر بنی هاشم
اول ضمیر غائب مفرد کجایی (( صالح))
رامشیر شهر من
وبلاگ شهدای رامشیر
ستاد بزرگداشت استاد شهید مطهری
عقیده صحیح
سایت خانواده اسلامی شمیم
شبهه
بچه های بازار قدیم رامشیـــر
بانوان نهضت سواد آموزي رامشير
قبــــــــر بی نشــــان
آقای رفیع - دبیر جغرافی
محمود زهیری-مهندس عمران
کــلاس اول نســترن
طراح قالب
نصوح کی بود؟ توبه نصوح به چی میگن ؟

به نام خدا

نصوح مردى بود شبیه زنها ، صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.
 
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
 
او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود . آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.

از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.
 
کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و...
این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.
 
نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.
 
او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
 
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.
 
نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟
 
عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.
وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.
 
رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.
 
مامورین چون این سخن را به شاه رساندند ، شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت،ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.
 
نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.
 
نصوح گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.

آن شخص گفت :  بدان اى نصوح ، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.

 از کتاب حکایت عاشقی - جلد1



موضوع مطلب :
نوشته شده توسط محمدرضـــا | لينک ثابت |
سخن زیبا ، شادابی دلها
به نام خدا

وَ قَالَ علی[عليه السلام] إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِكَمِ .

همانا این دلها همانند بدن ها افسرده می شوند ، پس برای شادابی دل ها ، سخنان زیبای حکمت آمیز را بجویید . نهج البلاغه حکمت ۹۱

 

قَال َعلی[عليه السلام] كُنْ فِى الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ لَا ظَهْرٌ فَيُرْكَبَ وَ لَا ضَرْعٌ فَيُحْلَبَ.

 در فتنه ها چونان شتر دو ساله باش، نه پشتى دارد كه سوارى دهد و نه پستانى تا او را بدوشند.نهج البلاغه حکمت۱



موضوع مطلب :
نوشته شده توسط محمدرضـــا | لينک ثابت |
بدون شرح
گر ایران زمین بختیاری نداشت

گمانم که از بخت یاری نداشت

 

 

گفتم نژاد پاکت؟
گفتا که آریایی
گفتم که از چه قومی؟
گفتا که بختیـاری
گفتم که پیشه ات چیست؟
گفتا که سر دیـاری
گفتم که در سر تو، سودای چیست اکنون؟
گفتا تفنگ برنو، با نوزدین سواری
گفتم بگوی بر من، آن راز هفت و چارت
گفتا که فتنه ای بود، از بهر سلطه داری
گفتم ز هفت لنگی؟ یا از تبار چارلنگ
گفتا ز هفت و چارم فرزند بختیـاری

 

 

 



موضوع مطلب :
نوشته شده توسط محمدرضـــا | لينک ثابت |
داستان معلم و دانش آموز

 

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ، ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑنی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮن ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:

ﺑنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ          ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ           ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ، ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮن.

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤیاد ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌنی چی؟

ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﻧﺴتیﺣﻔﻆ ﻛنی؟!

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺁﺧه ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳضه ﻭ ﮔﻮﺷﻪ یﺧوﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ می كنه ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ ﻣﻦ بايد ﻛﺎﺭﻫﺎی ﺧوﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻢ ﻭ ﻫﻮﺍی ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ، ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ.

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ، ﻫﻤﻴﻦ؟!

ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭی ﻛﻪ ﺩﺍﺭی ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ مي كردی ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!

ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏمی          ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩمی

 



موضوع مطلب :
نوشته شده توسط محمدرضـــا | لينک ثابت |
هر جا عشق است ...
به نام خدا
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:«
اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!
»
 
 
فقرا  عاشقي مي دانند .

یه زن و شوهر عاشق اما فقیر سر سفره شام نشستند غذاشون خیلی مختصر و کم بود که یک نفر را به زور سیر میکرد مرد به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخوره گفت بیا چراغ را خاموش کنیم و توی تاریکی بخوریم زن قبول کرد چند دقیقه چراغها را خاموش کردند ولی بعد که روشن کردند غذاها دست نخورده توی ظرف مونده بود.

آری... عشق



موضوع مطلب :
نوشته شده توسط محمدرضـــا | لينک ثابت |
مبتلا
نسیمی کز بن آن کاکل آیو                  

                                        مـــرا خوشتــر ز بوی سنبل آیو

چو شو گیرم خیالت را در آغوش           

                                         سحـر از بستـــرم بـوی گل آیو

بلا بی دل خدایا ، دل بلا بی           

                                        گنه چشمون کنه ، دل مبتلا بی

اگر چشمون نکردی دیده‌ بونی     

                                        چه دونستی دلم خوبان کجا بی

دو چشمونت پیاله پر ز می بی   

                                         دو زلفـونت خـراج ملک ری بی

همی وعده کنی امروز و فردا      

                                          ندونم مو که فردای تو کی بی



موضوع مطلب :
نوشته شده توسط محمدرضـــا | لينک ثابت |
گلزار جهان خرمی از روی تو دارد
به نام خدا

مــه روی تــو شب مـــوی تـــو گل بــوی تــو دارد

                                    گلـــــزار جهــــــان خـــــرمـــــی از روی تــــو دارد

گـردون کـه سراپـای وجـودش همه چشم است

                                    پیـــــوستـــه نظــــــر در خــــم ابــــروی تـــو دارد

مهتـــاب شب افــــروز کـــه از هـــالــه کنــد زلف

                                    خـــود سایــــه ای از خـــرمـــن گیسوی تــو دارد

نــــر گس کــــه نظــــر بــــاز بــــود در صــف گلها

                                    تــــــا چشـــم تـــو را دیــده نظــر سوی تــو دارد

بــــــا نکهـــــت زلـــــف تــــو نسیم سحــــری را

                                    هــــر جــــا نگــــرم سر بـــه تکـــاپـــوی تــو دارد

تـــا ساقـــی ایـــن بـــزم تـــوئـــی بـــاده گلرنگ

                                   ایـــن گـــرمـــی و لطـــف از اثـــر خـــوی تــو دارد

گلچین که به شیرین سخنی شهره شهر است

                                   لطــــف سخــــن از لعــــل سخنگــــوی تـــو دارد 



موضوع مطلب : شعر و ترانه
نوشته شده توسط محمدرضـــا | لينک ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي