تبليغاتX

حرف زيبا ، الفبای مهربانی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی
تــو امــیــد انــتــظاری تــو دلای نـا امــیــد مـثـل دیـدن ستـاره تـو شـبـای نـاپـدیـد
چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور هـنـوز امـا نـرسـیـدی ای تـجلی ظـهـور
با توام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی
مـثـل لالایی بـارون، تـو کـویـر بی صـدایی تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی تـو بهـونه ی هـر عاشق واسه زنـده بـودنی
تــو امــیــد انــتــظاری تــو دلای نـا امــیــد مـثـل دیـدن ستـاره تـو شـبـای نـاپـدیـد
عـمـریـه دلـم گـرفـتـه، گله دارم از جـدایی غایب همیشه حاضر، تو کجایی، تو کجایی تو کجایی، تو کجایی ....

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 19:23 |

باده نوشيده شده پنهاني

مرز در عقل و جنون باريك است
كفر و ايمان چه به هم نزديك است !
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل حيراني و بهت مردم !
گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني غم تا فردا
خون چرا در رگ من زنجير است؟!
زخم من تشنه تر از شمشير است !
مستم از جام تهي ... حيراني !
باده نوشيده شدم پنهاني !
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشياريست ! نگو سهو شده !
من ورسوايي اين بار گناه
تو و تنهايي و این چشم سياه
از من تازه مسلمان بگذر!
بگذر از سر پيمان! بگذر !
ميل ديوانه به دين عشق تو شد
جاده شك به يقين عشق تو شد !
مستم از جام تهي ! ...حيراني !
باده نوشيده شدم ، پنهاني !

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 18:7 |
سلام خدمت همه دوستان عزيز و گرامي

انشاءالله كه حال همه عزيزان خوب باشد . جاي بسي خرسندي است كه در اين وبلاگ با شما آشنا شديم . و باز هم خوشحاليم كه وبلاگ ما خود موجبات آشنايي ديگران را نيز در خود بوجود آورد. بي ترديدارائه نظرات ارزشمند شما موجب تعالي نوشته هاي ناقابل ما خواهد بود . اميد است كه اين روند ادامه داشته و ساير دوستاني را هم كه مي شناسيد معرفي نماييد . چرا كه در اين گفتگوها و تبادل نظرها به نكات تازه اي دست پيدا خواهيم كرد و بر داشته هايمان افزوده خواهد شد.  پيروز باشيد .

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 17:51 |
آسيمه سر رسيدي از غربت بيابان 

 دلخسته ديدمت در آوار خيس باران

وامانده در تبي گنگ ناگه به من رسيدي

من خود شكسته در خود در فصل نااميدي

در بركه دو چشمت نه گريه و نه خنده

گم كرده راه شب را سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم

پيدا نمي شدي تو شايد كه مرده بودم

من با تو خو گرفتم، از خنده ات شكفتم

چشم تو شاعرم بود ، تا اين ترانه گفتم

در خلوت سرايم ، يكباره پركشيدي

اما اي پرنده بار دگر پريدي

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 18:15 |
 
+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 13:8 |

می خواهم یک مقداری شبیه به بچه مثبت ها بنویسم . بخوانید و نظر بدهید .

این مطلب روشن است که انسان به اجتماع نیازمند است و نمیتواند بدون ارتباط با اجتماع زندگی کند.

هرکدام از مردم آرزو یی دارند یکی مال میخواهد و دیگری افتخار ولی به عقیده ما یک دوست خوب از تمام اینها بهتر است و البته جای تردید نیست آن هنگام دوستی بر قرار می ماند و بدوستان انسان افزوده می شود که انسان نسبت به دیگران نیکی کند و به آنان بفهماند که دوستشان میدارد . در اثر دوستی نمودن با مردم و حرمت آنها را نگه داشتن انسان میتواند سربلند زندگی کند و محترم باشد . در هر صورت بزرگان به ما سفارش کردند((آنطور با مردم زندگی کنیدکه اگربا آن حالت از دنیا رفتید برایتان   گر یه کنند و اگر زنده ماندید پروانه وار اطرافتان بچرخند. ))

اخلاق خوب یکی از رموز ترقی و عظمت انسان است . یعنی با آن مهری که خداوند به ما ارزانی فرموده است با مردم خوشرفتاری کنیم از لغزشهای آنان چشم پوشی کنیم و از اشتباهاتشان صرف نظر نماییم.اشتباه نشود اخلاق خوب این نیست که انسان با دروغ گفتن و یا پشت سر مردم بد یا خوب گفتن و یا اینکه با حرف چرت و پرت دیگران را بخنداند - بلکه همان رفیقان هم در اثر شوخی های بی مورد و یا در اثر پرحرفی از ما می رنجند و ممکن است آنها را از دست بدهیم . دلجویی و نوازش افراد راه افزایش و حفظ کردن دوستان است . ما همه محتاج محبتیم . خواه این محبت بصورت پذیرفتن تجلی کند و خواه بصورت تشویق .    حقیقت این است که اگر دوستان خود را از روی دقت انتخاب کنیم و  آنها را بواسطه عظمت روحشان دوست بداریم هیچوقت حوادث تلخ و شیرین روزگار میان ما و آنها فاصله ای ایجاد نخواهد کرد.  بی مهری هاست که کانون گرم دوستان را متلاشی می سازد و بدنبال آن ناراحتی ها بوجود می آید .

دوست شریک زندگی انسان است و همانند روح در بدن انسان نفوذ دارد . دوست خوب بهنگام حاجت انسان شناخته میشود که تا چه اندازه حاظر است انسان را یاری کند و به هنگام عصبانی شدن تا چه حدودی حاضر است رعایت دوستی را بنماید . به هر حال رفیقی را که دوست میداری و شایسته رفاقتش می دانی سعی کن ارتباطت را با او قوی تر گردانی . بدون تردید تواضع و فروتنی نمودن نسبت به مردم یکی از راههای تقویت دوستی است و در مقابل خود خواهی و تکبر نمودن سبب متلاشی شدن دوستی و برهم خوردن روابط است و بتدریج نشاط انسان گرفته میشود .

به هر حال باید فروتن باشیم زیرا که ما بشری بیچاره و درمانده ای بیش نیستیم . قرنی دیگر همگی ما درخواهیم گذشت و به تند باد فراموشی سپرده خواهیم گشت و هیچکس نام ما را بیاد نخواهد داشت .

اگر فرصتی پیش آمد باز هم در این مورد می نویسم .

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 16:52 |

 

چه کسی شیطان را خلق میکند؟

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."

شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
آن شاگرد کوچک آلبرت انیشتین بود.

+ نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 19:36 |

ديشب در شهر ما بارندگي بود . تا دير وقت بيدار بودم و صداي بارون را گوش مي كردم به ياد آلبوم كوچ عاشقانه از عليرضا عصار افتادم . گفتم بد نيست يكبار ديگر ترانه ايشان را براي دوستان ثبت كنم.

وقتي كه بوي بارون، مي پيچه توي ناودون

پـر مي كشه پرستــو بـه زيـر طاق ايـوون

وقتي پرنده صبح ، رو شاخه ها مي شينه

خورشيد خانوم يه خوشه شبنم زگل مي چينه

ابري ترين هوا رو تو چشم تو مي بينم

شبها به زير بارون با ياد تو مي شينم

وقتي كه بوي بارون مي پيچه توي جنگل

اقاقي لطافت مي شه يه طاقه مخمل

وقتي كه ابري مي شه چشمهاي سبز بيشه

دستهاي خيس بارون مي مونه روي شيشه

ابري ترين هوا رو تو چشم تو مي بينم

شبها به زير بارون با يا د تو مي شينم

حالا شبها كه نيستي چشمهاي من مي باره

آواز گريه ها ت رو به يا د من مي ياره

بعد تو دست بارون رو شونه هاي گل نيست

رو شاخه اقاقي جا پاي سبز گل نيست

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 11:4 |
سلام بر معشوق

كه چهره اش قمر و چشم او ستاره اوست

سلام ما بر عشق

كه قطره قطره اشك شبانه ، چاره ي اوست

به چشم يار سلام

كه سوز ما زنگاه وي و شراره اوست

سلام من به سپهر

كه زينت شب ما ، ابر پاره پاره ي اوست

به شب سلام ، سلام

كه هر ستاره ي رخشنده گوشواره اوست

سلام بر شبنم

كه غنچه بستر و گلبرگ ، گاهواره ي اوست

سلام بر مادر

كه ديده ي همگان عاشق نظاره اوست

به كردگار سلام

كه خلق عالم و آدم به يك اشاره اوست

به حق سلام كه هر جا طلوع زيبائيست

نشان نعمت و الطاف آشكاره اوست .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 18:24 |

گفتم: به دام اسيرم، گفتا: كه دانه با من

گفتم :كه آشيان كو؟ گفت: آشيانه با من

گفتم: كه بي بهارم، شوق ترانه ام نيست

گفتا: بيا به گلشن ، شور ترانه با من

گفتم: زعشق بازي در كس نشان نديدم

زد بوسه برلبانم ، گفتا: نشانه با من

گفتم: زمهربانان روزي گريزم آخر

گفتا: كه مهربان باد، اشك شبانه با من


+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 17:40 |
به حرف حرف غزلهاي من ترانه تست

به واژه واژه شهر جهان نشانه تست

تو اي دلي كه به شب ها زعشق مي نالي

نواي مرغ شب از بانگ عاشقانه تست

تو رسم دلبري از عاشقان نمي داني

چرا نگاه نداري دلي كه خانه تست ؟

به بانگ مرغ چمن ، گوشي آشنا دارم

هزار نغمه اگر سر كند ، ترانه تست

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 17:24 |
به نام خدا

اگر عاشق نيستي از خداوند ظرفيتشو بخواه ....قبل از هر چيزي ظرفيتشو بخواه .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 11:50 |
شكوفه زار شود باغ از چميدن تو

كه گل زشاخه بر آيد به شوق ديدن تو

لطيف تر زنسيم بهار داني چيست ؟

ميان باغ و چمن حالت چميدن تو

گل از درخت بچين با لب شكوفه نشان

كه غنچه باز شود در هواي چيدن تو

به يك نگاه شبم را ستاره باران كن

كه ماه روشني آموزد از دميدن تو

به آشيانه ي گرم من آمدي ، خوش باد

ولي بگو چكنم با غم پريدن تو ؟

+ نوشته شده توسط محمدرضا در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 11:10 |

اي دست هاي عاطفه بار تو تكيه گاه من

در چشم هاي پاك تو من خيره مانده ام

وز عمق بي كسي با قلب پر نويد

آوازي از اميد در پيشگاه چشم تو اي خوب مانده ام

شايد مرا زدام مصيبت رها كني

شايد نگاهي از ره لطف و صفا كني

شايد وفا كني

شايد به من عنايتي بهر خدا كني

شاي كه در تلاطم اين عمر پر سكوت ، ما را صدا كني

اين را بدان كه من ، نام تو را به لحظه لحظه خود صدا كنم

اين را بدان كه من ، با يك اشاره از تو جان را فدا كنم .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 19:42 |

اي خداي زيبا آفرين

اگرزيبايي در اين نوشته هاست ، اگر در سطر سطر آن مهرباني و معرفت است ، اگر در كلمات آن نسيم عشق ، اگر دلهاي مريدان به صداقت سخنانم اميداوار است ، و اگر شعله دلها با خواندن اين بندها مشتعل مي شود ، همه وهمه نوري از انوار لايزالي توست .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 19:37 |

اين ترانه بختياري را براي دوستان بختياري نگاشتم .

گتي بم كه روز عيد اي يام ، گتي پاته نم منه تيام

خدا دونه ريت گل ناره ، گوش و گوشواره مه و آستاره

تيله تو رنگ وباغ آسمون، پلل تو چي كمند عاشقون

كوگ كهسار رتن از تو ياد ايگره ، بلبل باغ سي دل تو بيت ايخونه

بهار اوي گل ببار اوي ، به ويرم قول و قرار اوي

خدا دو نه سي تو دل تنگه ، مو دلم شيشه ، تو دلت سنگه

تنت مرمر ،برگلت خنجر، پللت ايگوي بند شو رنگه

بيد مجنون سر اينه و دو من تو ، پازن كه مات و ره رتن تو

لاله حيرون ، گل پريشون تا اي بينه ، گردن مو كي ايموچه گردن تو

معادل فارسي ترانه

به من گفتي روز عيد مي آيم ، گفتي پا بر چشمانم مي گذاري

خدا ميداند روي تو براي من مانند گل اناره

گوشواره در گوشهاي تو مانند ماه و ستاره مي مي ماند

چشمان تو همرنگ باغ آسمان است

گيسوان تو همچون كمند عاشقان است

كبك كوساران رفتن را از تو ياد مي گيرد

بلبل باغ براي دل تو شعر مي خواند

بهار آمد گل ببار آمد ، در يادم قول و قرار آمد

خدا مي داند دلم براي تو تنگ است،

دل من مانند شيشه و دل تو همچون سنگ است

تن تو مانند مرمر است و ابروان تو همچون خنجر

گيسوان تو همچون شبرنگ است

بيد مجنون جلوي تو سر خم مي كند

بز كوهي از راه رفتن زيباي تو مات و مبهوت مي شود

لاله حيران و گل پريشان است تا ببينند

گردنهاي من و تو چه وقت همديگر را احساس ميكنند ؟

اميداوارم كه خوب معني كرده باشم . اگر نقصي داشت ببخشيد.

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 19:31 |

بده دستات و به من تا باورم شه پيشمي

 

مي دونم خوب مي دوني تو تار و پود و ريشمي

 

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده من

 

چرا من نگذرم از يه استخون به اسم تن

 

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم

 

ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

 

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي

 

توي اين كابوس درد روياي مهربونمي

 

ميدوني با تو......

 

پرم از شعر و ستاره

 

مي دوني بي تو.....

 

لحظه حرمتي نداره

 

مي دوني در تو....

 

اين خدا بوده كه تونسته گل عشقه و بكاره.

 

وقتي حتي پيشمي دلم برات تنگ مي شه باز

 

به عشق تو ، تو لحظه هام حادثه ساز و لحظه ساز

 

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم

 

نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

 

ممنونم كه بچه بازيامو طاقت مي كني

 

هر چقد بد مي شم ، اما تو نجابت مي كني

 

هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني

 

نگرانه حال و روزم بيشتر از خود مني

 

ميدوني با تو......

 

پرم از شعر و ستاره

 

مي دوني بي تو.....

 

لحظه حرمتي نداره

 

مي دوني در تو....

 

اين خدا بوده كه تونسته گل عشقه و بكاره.

+ نوشته شده توسط محمدرضا در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 17:57 |

از اين جا تا تلاطم امواج عشق از اينجا تا دوباره تو را نگريستن فاصله هاست من از كجا دوباره پيدا مي شوم دل مثل همان كوچه آشناي تو تنگ است كنار كلمات عبوسم دوباره جمله اي بنويس پر از گلهاي شاداب . مي دانم باز هم مسافر جاده سبز نگاه تو خواهم شد.

+ نوشته شده توسط محمدرضا در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 17:45 |

هر لحظه که به خمخانه عشق تو روی می نهم ساقی ناپیدایی با  جرعه یی آتش زاد و آتش بیز  چنانم مست می کند که زمان و مکان را گم می کنم و در عرصه ی خیال نمی دانم که آمد و کدام رفت .  

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 19:49 |
 

ز ره رسيدي و با خود بهار آوردي       

چراغ روشن شبهاي تار آوردي

به عطر سوسن ده رنگ چون نسيم اميد

زدر در آمدي و صد بهار آوردي

نسيم وار وزيدي به روح خسته ي من

زدشت سوخته ام گل به بار آوردي

به پاي تو گل سوسن زبام و در مي ريخت

چو عطر خويش به هر رهگذار آوردي

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 18:14 |

اين گل زيبا تقديم به كساني كه ارتباط برقرار مي كنند .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 18:0 |
ای خدای مهربان

بدین بنده عاشق -هنری بی رقیب- شعوری بی غرور -طبعی جوشنده شعری خروشنده- عبادتی بی ریا- عشقی پرشور- روحی باصفا- فهمی تابناک -دلی آرام و تابنده- دستی پرمهر و بخشنده- حیاتی دلپذیر سرانجامی نیک -مرگی بهجت انگیز و آخرتی رحمت آمیز کرامت کن .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 17:45 |
         

تقديم به دوستان

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 17:27 |
اي بخشاينده بي منت

اگر دوستان ، مطالب من را گرامي ميدارند به نيكي آگاهم كه جاذبه دلرباي نوشته هايم از مهر بي منتهاي تو سرچشمه مي گيرد. و اين افتخار را از تو مي دانم و به درگاه ربوبي تو پيشاني شكر مي سايم.

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 17:19 |
به نام خدا
زمانه پندی آزاده داد مرا 

زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

به روز نیک کسان هیچ غم مخور

بسا کس که به روز تو آرزو مند است

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 13:10 |
 
 
+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 12:51 |

اگر باران بودم

 می باریدم تا غمهایت از دل بیرون رود

 اگر تار بودم

 آهنگ دوستی را می نواختم

اگر گل بودم 

 شاخه ای

 

تقدیم وجو دت می کردم 

  ولی افسوس . نه بارانم . نه تار . و نه گل !

 ولی هر چه هستم

صادق هستم

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 12:46 |

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي

 مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز ....

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 11:59 |
نام ات را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را در یافته ام

با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست

دست ات را به من بده،دست های تو با من آشناست..
+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 10:56 |
فریادهای بی صدایم

        را کسی جز باد نشنیده است

اکنون تو را فریاد می زنم 

        تا که صدایم را بشنوی

در آسمان قلبت قدم می گذارم

                                      و

                                      هوایش را بارانی می کنم

شب را به مهمانی چشمانت می آورم

                           تا مرا همراه ستارگان شب

                                                           بپذیری 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 19:6 |
پرنده مردني است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست کشيده ي شب مي کشم
چراغهاي رابطه تاريکند
چراغهاي رابطه تاريکند
کسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد کرد
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد خواند
پرواز را به خاطر بسپار
پردنده مردني است .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 19:4 |
امروز مطلب خاصي ندارم . تنها براي دوستان مي نويسم .

عيدتان مبارك باد .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 18:40 |

محمدرضا

وبلاگی از شهرستان رامشیر


با آرزوی سلامتی و شادکامی برای همه بازدید کنندگان محترم