بی تو اي آرام جان شعله دارم بر زبان
روز و شب سوزم ز داغ زندگي تا بيفروزي چراغ زندگي
من جدا از كاروان مانده ام از همرهان
بر سراب آرزو دل بسته ام در غبار بيكسي بنشسته ام
همچو برگي از خزان افتاده در راهم خدايا با دلي افسرده در طوفاني از آهم خدايا
كو مرا حالي كه در هستي ترا خوانم خدايا كو مرا مستي كه تا دستي برافشانم خدايا
چون مرغ شب تنها ، به دامن شبها بر آورم آوا غم جدايي را
نواي شيرينم ، صداي فرهادم طنين مجنونم ، ترانه ي ليلا
نشسته ام به راه تو مگر شبي باز آيي فروغ جان خسته ام ، شقايق صحرائي
بيا ، بيا كه ره برم به عالم شيدايي مگر رها ، رها شوم ز محنت تنهايي
+ نوشته شده توسط محمدرضا در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت
17:45 |




