
جان جز خیال رویت نقشی دگر نبندد
دل جز به عزم کویت رخت سفر نبندد
بوی تو تا نیاید جان ننگرد گلی را
روی تو تا نبیند ، بر بت نظر نبندد
مهر تو تا نتابد یک جان زجا نخیزد
گر خدمتت نباشد یک دل کمر نبند
ننمایی ار رخان را ، نگشایی ار لبان را
از خار گل نروید ، در نی شکر نبندد
آنکس که دید رویت می خورد از سبویت
غیر تو در ضمیرش صورت دگر نبندد
رو از تو بر نتابم ، تا کام خود بیابم
دانم یقین خداوند بر بنده در نبندد
سودای شعر گفتن از تست در سر فیض
آنرا که درد سر نیست چیزی به سر نبندد









