تبليغاتX

حرف زيبا ، الفبای مهربانی

به نام خدا

 سحر بلبل حکايت با صبا کرد                                                                                     
که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنينم
که کار خير بی روی و ريا کرد
من از بيگانگان ديگر ننالم ؟؟؟؟؟؟
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسيم صبحگاهی
که درد شب نشينان را دوا کرد
نقاب گل کشيد و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از ميان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی مي فروشان
که حافظ توبه از زهد ريا کرد
وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دين بوالوفا کرد                                                              

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 14:44 |
به نام حق

باز هم هوای دلم بارانی است

سکوت است و سکوت است و سکوت

دلم عجیب هوایت را کرده است

ای تنها دلخوشی این روزهای تهی از دلخوشی

مگر نگفته اند باران که می بارد تو می آیی

مگر آمدنت را قطره های باران نوید نمی دهند

تا کی چشم به راه آمدنت باشم در هوای بارانی

خسته ام از انتظار

خسته

 همه جشن می گیرند

جشن میلادت را

اما

چگونه می توان با غم نبودت کنار آمد

نبودنی که عین بودن است

دلم به این خوش است که :

روزی تو خواهی آمد، از کوچه های باران

تا از دلم بشویی غم های روزگاران

روزی تو خواهی آمد ، از کوی مهربانی

اما زمن نبینی دیگر به جا نشانی

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 21:59 |

به نام خداوند بخشنده مهربان

چون صید بدام تو به هر لحظه شکارم ، ای طرفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب ندارم ، رفته ست قرارم

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی ، بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی ، وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم

از دیده ره کوی تو با عشق بشویم ، با حال نزارم

برخیز که داد از من بیچاره ستانی

بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی ، خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی ، تا سجده گزارم

گر بوی ترا باد بمنزل برساند ، جانم برهاند

ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند ، جز گرد و غبارم

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 0:3 |
به نام خدا یی که بر همه چیز آگاهست

نام جاوید ای وطن
صبح امید ای وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
بشنو سوز سخنم
که نواگر این چمنم
همه جان وتنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان

+ نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 10:38 |
به نام خدای بزرگ مرتبه و مهربان

در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد

ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران
ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من ، تو بمان ، در دل و جان
ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تاراج خزان ، جور زمان
ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان

سبزی درچمن ، سرخی خون من سپیدی طلوع سحر، به پرچمت نشسته

شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته

ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران
ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان
ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تاراج خزان ، جور زمان
ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان

در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 13:34 |

به نام خدای مهربان

تنيده ياد ،تو در تار و پودم

بود لبريز از عشقت، وجودم

تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی

فدای نام تو بود و نبودم

به هر مجلس به هر زندان، به هر شادی به هر ماتم

به هر حالت که بودم با تو بودم

اگر مستم اگر هشيار، اگر خوابم اگر بيدار

به سوی تو بود روی سجودم

تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی

فدای نام تو بود و نبودم

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:49 |

بنام خدایی که صبر زیبا دارد

حالمان بد نيست غم کم می خوريم

 کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

آب مي خواهم، سرابم می دهند
عشق مي ورزم عذابم می دهند

خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟

خنجری بر قلب بيمارم زدند
بي گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست

ادامه ی شعر در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:8 |

بنام خالق هستی بخش

نوروز و بهار در پیش است . مگر تو کمتر از سبزه و گیاهی ؟

چرا تو نو نشوی ؟  رویش تو چهره انسانیت را شاداب تر می سازد . اگر این چهره خرم شود ،طبیعت هم زیباست . وگرنه ، با تیرگی و افسردگی سیمای اخلاق و معنویت ، همان طبیعت زیبا هم به کابوسی وحشتناک و یاس آفرین تبدیل خواهد شد . اگر در باورتان نمی گنجد ، سری به زندگیهای مرفه مادیات پرستان بی معنویت بزنید . روز روشنشان ، همچون شب،تاریک، و چراغهای پرنور خانه ها و تالارها و مهمانیهایشان ، نمی تواند (( ظلمت درونی )) را از دل و جان و زندگی شان بزداید .

باری بهار در پیش است . رویدن هم ، کار هر چیزی است که ((حیات)) دارد . از سنگ و دیوار ،کسی امید و انتظار رویش ندارد ، ولی از گیاه ، چرا .  و از انسان، بیشتر؛ چرا که انسان ، علاوه بر حیات گیاهی و حیوانی ، که با نباتات و حیوانات در این رتبه شریک است ، (( حیات انسانی )) هم دارد . و همیشه بهار است اگر بخواهی برویی و بر آیی .

(( خانه تکانی )) دل چگونه است ؟ ما اگر اهلش باشیم ،-- اگر ذوق شکفتن و شوق روییدن و سبز شدن و بر آمدن و عشق جوانه زدن و رشد یافتن در ما باشد، می توانیم در کنار (( تحویل سال )) ، شاهد (( تحویل حال )) هم باشیم .     (( می توان ستاره وار ،  روشنای شب شد و رهی به خانه ها گشود .  میشود هنوز ، شام تیره ی گناه را ، با دو دست توبه و نیایشی شکست ،  می توان،  باز در کمین صبح روشنی نشست.  ظلمت گناه را زچهره ی حیات خویشتن زدود ، می توان ، خوب بود و خوب بود )) .

پروردگارا ، به من لیاقت بده ، تا کرامت انسانی خویش را حفظ نمایم و از زیر این همه لایه ها و پرده ها و موانع ، سر برآورم ، برویم و بر آیم .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 10:10 |


بنام حضرت دوست

سكوت اصوات خوش آسماني است در پرده هاي الوان ورنگارنگ.

سكوت مجموعه اي است كه دريچه هاي زندگي  ابدي  را بر روي آدميان ناطق اين مستان روزگار مي گشايد و هرلحظه اين اصوات خوش آدمي است كه پرده هاي لطيف وديبا گونه سكوت را با بي رحمي از هم مي گسلد و  ، اي ، اي نطق چرا بي رحمانه وبا قساوت قلب همنشين روزهاي مصائبم را گردن مي زني آه خداي من ،سكوت در صعب العبور ترين گردنه هاي تاريك زندگي انگاه كه دستانم كار روزانه خود را فراموش كرده اند وپاهايم هوس خوابيدن دارند وعقل اين ملكه جانم ديگر حكمي براي شحنه هاي عصابم صادر نمي كند آنگاه كه زبان طعن مرا مي آزارد وناچار هستم با يك كلمه نا پاك به تمام آنها پايان دهم ين عروسك خوش خوان سكوت است كه پاي كوبان به استقبالم مي آيد ومرا تنگ در آغوش مي گيرد در ناي خلوت اتاقم آنگاه كه درد مرا در آتش خود مي سوزاند اين سكوت است كه چون پتك سنگين ملكه جان را به كار وا ميدارد وسپس در گلويم جاي مي گيرد چونان كسي كه كلبه شكسته آرزوهايش را باز يافته ت آنگاه است كه در گلويم جايي را براي باقي ماندن نطق كم مي بينم انگار كه حرفهايم مي خواهند تبديل به فرياد شوند اما چرا؟

شايد از دست تازيانه هاي روزگار .آنگاه است كه فرياد من درپگاه سكوت مرگبارم تبديل به قطره اي از اشك مي شود و از گونه هاي تب دار  و گداخته فرو مي چكد و سرزمين تفتيده چهره ام را با قدومش يرآب مي كند اين سكوت زيبا كه به موجي از قطرات اشك تبديل مي شود هر آن ممكن است بر ساحل زندگي بكوبد وفرياد بر آورد كه:
زندگي چيست كه پرتوهاي سپيد گونش ما را در دام خويش زنجير كرده است تا بدانجا كه هيچ كس را ياراي گسستن از بند اين عشوه گر نمي باشد تا آن هنگام كه چون پرنده اي سبكبال آزاد از قفس درون و كره گردون به معراج الهي پر گشايد.

بتي دارم كه گرد گل زسنبل سايبان دارد

بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد

چو عاشق مي شدم گفتم كه بردم گوهر مقصود

ندانستم كه اين دريا موج خون فشان دارد

چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل

كه بر گل اعتباري نيست اگر حسن جهان دارد

خدايا داد من بستان از او اي شحنه مجلس

كه مي با ديگري خوردست وبا ما سر گران دارد

چه عذر بخت خود گويم كه آن عيار شهر آشوب

به تلخي كشت حافظ را وشكر در دهان دارد

اینم قطعه ای زیبا و پر معنا که یکی از سروران گرامی سروده ، به استثنای شعر پایانی، که به پاس احترام آن عزیز در این جا به حضور خوانندگان وبلاگ تقدیم می شود .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 9:8 |
بنام حضرت دوست

گل با صفاست اما ، بی تو صفا ندارد

گر بر رخت نخندد ، در باغ جا ندارد

پیش تو ماه باید رخ بر زمین بساید

بی پرده گر بر آید ، شرم و حیا ندارد

ای وصل تو شکیبم ، ای چشم تو طبیبم

باز آ که درد هجران بی تو دوا ندارد

فریاد بی صدایم در سینه حبس گشته

از بسکه ناله کردم آهم صدا ندارد

جان جهان چه قابل بر رونمای رویت

بی رونما نما رو ، گل رونما ندارد

بار فراق بردم خون ازدودیده خوردم

باز آی تا نمردم ، دنیا وفا ندارد

هرگز کسی نگوید بالای چشمت ابرو

تیغ از تو گردن از من ، چون و چرا ندارد

کعبه تویی نه کعبه زمزم تویی نه زمزم

سعی وصفا و مروه بی تو صفا ندارد

بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین

میلاد با شکوه حضرت صاحب الامر (عج) به همه دوستداران و چشم انتظاران مبارکباد .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 8:54 |
بنام حضرت دوست

ای همه هستی زهست تو پیدا

ای تو عشق و ما ز عشق تو شیدا

وی جهان زفیض رحمتت سرشار

یا مقلب القلوب و الابصار

دل را به ولی عصر رو شن کن

دیده بر جمال او منور کن

فعل باطل از وجود ما بردار

یا مقلب القلوب و الابصار

باغ جان به بوی او معطر شد

ذکر ما به نام او مزین شد

چشم ما در انتظار او بیدار

یا مقلب القلوب و الابصار

شعر : محمدرضا

سال نو مبارک

فعلا

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 7:55 |

http://www.seyrosolook.co.sr

 

جان جز خیال رویت نقشی دگر نبندد

دل جز به عزم کویت رخت سفر نبندد

بوی تو تا نیاید جان ننگرد گلی را

روی تو تا نبیند ، بر بت نظر نبندد

مهر تو تا نتابد یک جان زجا نخیزد

گر خدمتت نباشد یک دل کمر نبند

ننمایی ار رخان را ، نگشایی ار لبان را

از خار گل نروید ، در نی شکر نبندد

آنکس که دید رویت می خورد از سبویت

غیر تو در ضمیرش صورت دگر نبندد

رو از تو بر نتابم ، تا کام خود بیابم

دانم یقین خداوند بر بنده در نبندد

سودای شعر گفتن از تست در سر فیض

آنرا که درد سر نیست چیزی به سر نبندد

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 19:24 |

بنام خداوند بخشنده مهربان                                                              

هــــر كه دلارام ديــد، از دلــش آرام رفت
چشم ندارد خلاص، هركه درين دام رفت
ياد تو ميـرفت و ما عاشـق و بيـدل بديـم
پــرده بــرانـــداخـتي كـار بــاتــــمام رفــت
ماه نتابد بروز، چيست كه در خانه تافت؟
سرو نـرويد ببام، كيست كـه بر بام رفت؟
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشيد عشق
خرمن خاصان بسوخت، خانگه عام رفت
عارف مجــمــوع را در پــس ديـــوار صبــر
طاقت صبـرش نبود، ننگ شد و نام رفت
گر به همه عـمر خويش با تو برآرم دمي
حاصل عـمر آندمست، باقــي ايــام رفت
هركه هوائي نپخت يا بفـراقي نـسوخت
آخــر عمـر از جهان چـون برود، خام رفت
ما قــدم از سـركـنيم در طـلب دوســتان
راه بجـــائي نبرد، هـــر كه بــاقدام رفــت
همــت سعدي بعشـق ميل نكردي ولي
مي چـو فروشد بكام، عقل بنـاكـام رفت

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 18:31 |
بیا که گل جوانه کرده  دلم پر از ترانه کرده  

بخوان که محنت زمانه  دل  مرا نشانه کرده

بخوان که خاطرم هوای سرود عاشقانه کرده

بزن چو  باد  نو بهاری  سری به  آشیانه   ما  

که سرکشد به چرخ گردون سرود جاودانه ما

بیا که در دلم   بسی  قصه  ناشنوده    دارم

بیا که چون غنچه به کف سبوی نا گشوده دارم

بخوان ترانه ای نو حدیث تازه سر کن

دهان بلبلان را به نغمه پر شکر کن

بیا بخوان ترانه ای به گوش جانم

بیا ببر به عالم فرشتگانم ....

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 12:56 |
يا فاطمه‌ بنت‌ نبى‌، اى‌ همدل‌ و جان‌ و على‌،              


اى‌ تاج‌ نور دنيا، يا زهرا

يا فاطمه‌ سرخدا، اى‌ گوهرِ تاج‌ وفا،
اى‌ باشکوه‌، اى‌ والا، يا زهرا،

اى‌ دخت‌ گل‌! اى‌ ياسمين‌! اى‌ اسوه‌ زن‌ در زمين‌!
اى‌ آسمان‌ از تو متين ‌ اى‌ آسمان‌ از تو متين

يا فاطمه‌ بنت‌ نبى‌! عشق‌ محمد با على
غيرت‌ حسين‌ از شيره‌جان‌ تو نوشيد شيرخدا تا پاى‌ جان‌ بهر تو کوشيد

شمع‌ تو از شيران‌ حق‌ پروانه‌ها ساخت ‌ از زينب‌ زهرا نشان‌ افسانه‌ها ساخت
مريم‌ گل‌ آراى‌ مسيح‌ چون‌ ژاله‌ تو باغ‌ نجابت‌ خرم‌ از آلاله‌ تو
ام‌ ابيها! ام‌ نور! اى‌ بى‌نهايت‌! اى‌ مظهر شور و شرف‌ شرم‌ و شفاعت‌!
حسن‌ براى‌ عشق‌ دين‌ مهر تو افروخت ‌ حسين‌ براى‌ حفظ‌ دين‌ قهر از تو آموخت

يا فاطمه‌! يا فاطمه‌! يا طاهره‌! مطهره‌! اى‌ تو صديقه‌! زکيه‌! ام‌ ابيها! زهرا!
يا فاطمه‌! يا فاطمه‌! يا مرضيه‌! يا راضيه‌! اى‌ شان‌ کوثر مهر تو!

اى‌ هر چه‌ دريا! زهرا!
+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 21:0 |
صورت زيباي ظاهر هيچ نيست

                                       اي برادر سيرت زيبا بيار

+ نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 19:12 |

بسم الله النور

عشق وشهوت ، نور و ظلمت ، پيشرو با مانده جاي ، نيستند همدم

همدم عشق است پاكي و صفا ة مهر و وفا، كوشش براي درك زيبايي دنيا

همدم شهوت بود آلودگي بر زشتكاريها و پستيها و انواع رذالت ها

همدم نور است زيبايي و تاباني ، نمايانيدن راهي زچاهي ، راه كج از راست راهي

همدم ظلمت بود ، اهريمنان پست بد افكار ، آن خونخوارهاي وحشي ، آن جلادهاي پست انسانها ، كه در تاريكي و وحشت ره نيكو و بد ، تشخيص نتوان داد

پيشرو ، با راستي مي تازد و با خود جهاني را به راهي نيكو و نو، راهبر  گردد، بسوي پيش چشم اندازد

و نوسازي آغازد.

اي جوانان عشق شهوت نيست ، شهوت عشق نيست ، نيكو بيانديشيد .

عشق از پاكي و با از خود گذشتن ، از جوانمردي جدا نيست .

عشق را با پستي و نيرنگ ، بازشتي و شهوت در نياميزيد ، عشق را آلوده منماييد .

                        

+ نوشته شده توسط محمدرضا در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 19:0 |
يه دل ميگه نشم عاشق كس . يه دل ميگه ميميرم بي نفس
يه دل ميگه برمو و يه دلم ميگه خو كن به قفس
يه دل ميگه پر رنگ و رياست . يه دل ميگه اين روياي ماست
يه دل ميگه بگمو و يه دلم ميگه فردا به ما
يه دل ميگه پر از عشقم هنوز
يه دل ميگه كه بساز و بسوز سركن بي فروغ خو كن به دروغ اين عمر دو روز
يه دل ميگه پر از عشقم هنوز
يه دل ميگه كه بساز و بسوز سركن بي فروغ خوكن به دروغ اين عمر دو روز

يك بوم دو هوا خسته ام به خدا نيمخوام و ميخوام بشم از تو جدا
روياي عزيز ترديد و گريز بي عشق نميتونم به خدا
يك بوم دو هوا خسته ام به خدا نيمخوام و ميخوام بشم از تو جدا
روياي عزيز ترديد و گريز بي عشق نميتونم به خدا


سلطان قلبم بي تو سرابم آلوده ي فكر ناجور و ترديد
برگرد و از من عشقي بنا كن كانون روحم به عشق تو لرزيد

اين آهنگ از رضا صادقي - (وايسادنيا - فردا با ماست) 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 19:43 |
   
 
 
رنگ آبي رنگ درياست ، رنگ خوب آسمانهاست

سرخ رنگ خون عاشق ، رنگ گلبرگ شقايق

رنگ خوب ، رنگ عشق، مظهر لطف و قشنگي

رنگ بد، رنگ غم ، بي وفايي و دو رنگي

رنگ چشمهاي قشنگت ، رنگ زرد كهربايي

رنگ آرام محبت ، رنگ عشق و بي ريايي

رنگ تنهايي سپيده ، رنگ پاكي و اميده

رنگ مهر و مهرباني كز رخ دنيا پريده

رنگ خوب ، رنگ عشق ، مظهر لطف و قشنگي

رنگ بد، رنگ غم ، بي وفايي و دو رنگي

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 11:23 |
باز ای الهه ناز ، با دل من بساز ، کاین غم جانگداز ، برود ز برم
گر دل من نیاسود ، از گناه تو بود ، بیا تا ز سر گنهت گذرم
باز می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز ز خاطر ببرم
گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور و شعف به سویت بپرم
آن که او به غمت دل بندد چون من کیست
ناز تو بیش از این بهر چیست
تو الهه نازی در بزمم بنشین ، من تو را وفادارم بیا که جز این نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر ، به خدا اگر از من نگیری خبر ، نیابی اثرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر ، به خدا اگر از من نگیری خبر ، نیابی اثرم

 

ضمنا کد جاوای این آهنگ در بخش نظرات همین مطلب هست 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 20:19 |
  كوله بار  گواري وجودتان .

زیر بار کوله بار ،خاطر اتتو شکستم,شکستم

می رم اما باورم کن  ، که به دست تو شکستم,شکستم

می رم و هرم داغت ، جاده دل کندنم کن

از تو دل شکسته اما  ، فکر اون چشای مستم

تو روزای خالی از عشق ، که رواج دل شکستن

ای خوشا رفتن و رفتن ، پل پشت سر شکستن

تو روزای خالی از عشق ، که رواج دل شکستن

ای خوشا رفتن و رفتن ،پل پشت سر شکستن

رفتن تو جاده مردن ، دل به تنهایی سپردن

وقت رفتن سخته اما ، ای خوشا رفتن و رفتن

من برای موندن تو ، همه تن تشنه گقتن

تو نموندی و ندیدی ، غم دل شکستن من

تو نموندی و ندیدی ، غم دل شکستن من

تو روزای خالی از عشق ، که رواج دل شکستن

ای خوشا رفتن و رفتن ، پل پشت سر شکستن

                                                                     لهراسبي

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 10:41 |
نمي دونم از كدوم ستاره مي بيني منو

چشماتُ مي بندي و دوباره مي بيني منو

پره بغض جمعه هاي ناگزير و بي صدا

خيلي خستم باورم كن، دنيا زندون برام

توي كوره راه چشمام عطر بارون ، بوي سيبي

واسه آسمون موندن ، تو همون حس غريبي

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 18:24 |
تو همون حس غریبی که همیشه با منی تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی
تــو امــیــد انــتــظاری تــو دلای نـا امــیــد مـثـل دیـدن ستـاره تـو شـبـای نـاپـدیـد
چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور هـنـوز امـا نـرسـیـدی ای تـجلی ظـهـور
با توام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی
مـثـل لالایی بـارون، تـو کـویـر بی صـدایی تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی تـو بهـونه ی هـر عاشق واسه زنـده بـودنی
تــو امــیــد انــتــظاری تــو دلای نـا امــیــد مـثـل دیـدن ستـاره تـو شـبـای نـاپـدیـد
عـمـریـه دلـم گـرفـتـه، گله دارم از جـدایی غایب همیشه حاضر، تو کجایی، تو کجایی تو کجایی، تو کجایی ....

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 19:23 |

باده نوشيده شده پنهاني

مرز در عقل و جنون باريك است
كفر و ايمان چه به هم نزديك است !
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل حيراني و بهت مردم !
گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني غم تا فردا
خون چرا در رگ من زنجير است؟!
زخم من تشنه تر از شمشير است !
مستم از جام تهي ... حيراني !
باده نوشيده شدم پنهاني !
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشياريست ! نگو سهو شده !
من ورسوايي اين بار گناه
تو و تنهايي و این چشم سياه
از من تازه مسلمان بگذر!
بگذر از سر پيمان! بگذر !
ميل ديوانه به دين عشق تو شد
جاده شك به يقين عشق تو شد !
مستم از جام تهي ! ...حيراني !
باده نوشيده شدم ، پنهاني !

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 18:7 |
آسيمه سر رسيدي از غربت بيابان 

 دلخسته ديدمت در آوار خيس باران

وامانده در تبي گنگ ناگه به من رسيدي

من خود شكسته در خود در فصل نااميدي

در بركه دو چشمت نه گريه و نه خنده

گم كرده راه شب را سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم

پيدا نمي شدي تو شايد كه مرده بودم

من با تو خو گرفتم، از خنده ات شكفتم

چشم تو شاعرم بود ، تا اين ترانه گفتم

در خلوت سرايم ، يكباره پركشيدي

اما اي پرنده بار دگر پريدي

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 18:15 |

ديشب در شهر ما بارندگي بود . تا دير وقت بيدار بودم و صداي بارون را گوش مي كردم به ياد آلبوم كوچ عاشقانه از عليرضا عصار افتادم . گفتم بد نيست يكبار ديگر ترانه ايشان را براي دوستان ثبت كنم.

وقتي كه بوي بارون، مي پيچه توي ناودون

پـر مي كشه پرستــو بـه زيـر طاق ايـوون

وقتي پرنده صبح ، رو شاخه ها مي شينه

خورشيد خانوم يه خوشه شبنم زگل مي چينه

ابري ترين هوا رو تو چشم تو مي بينم

شبها به زير بارون با ياد تو مي شينم

وقتي كه بوي بارون مي پيچه توي جنگل

اقاقي لطافت مي شه يه طاقه مخمل

وقتي كه ابري مي شه چشمهاي سبز بيشه

دستهاي خيس بارون مي مونه روي شيشه

ابري ترين هوا رو تو چشم تو مي بينم

شبها به زير بارون با يا د تو مي شينم

حالا شبها كه نيستي چشمهاي من مي باره

آواز گريه ها ت رو به يا د من مي ياره

بعد تو دست بارون رو شونه هاي گل نيست

رو شاخه اقاقي جا پاي سبز گل نيست

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 11:4 |
سلام بر معشوق

كه چهره اش قمر و چشم او ستاره اوست

سلام ما بر عشق

كه قطره قطره اشك شبانه ، چاره ي اوست

به چشم يار سلام

كه سوز ما زنگاه وي و شراره اوست

سلام من به سپهر

كه زينت شب ما ، ابر پاره پاره ي اوست

به شب سلام ، سلام

كه هر ستاره ي رخشنده گوشواره اوست

سلام بر شبنم

كه غنچه بستر و گلبرگ ، گاهواره ي اوست

سلام بر مادر

كه ديده ي همگان عاشق نظاره اوست

به كردگار سلام

كه خلق عالم و آدم به يك اشاره اوست

به حق سلام كه هر جا طلوع زيبائيست

نشان نعمت و الطاف آشكاره اوست .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 18:24 |

گفتم: به دام اسيرم، گفتا: كه دانه با من

گفتم :كه آشيان كو؟ گفت: آشيانه با من

گفتم: كه بي بهارم، شوق ترانه ام نيست

گفتا: بيا به گلشن ، شور ترانه با من

گفتم: زعشق بازي در كس نشان نديدم

زد بوسه برلبانم ، گفتا: نشانه با من

گفتم: زمهربانان روزي گريزم آخر

گفتا: كه مهربان باد، اشك شبانه با من


+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 17:40 |
به حرف حرف غزلهاي من ترانه تست

به واژه واژه شهر جهان نشانه تست

تو اي دلي كه به شب ها زعشق مي نالي

نواي مرغ شب از بانگ عاشقانه تست

تو رسم دلبري از عاشقان نمي داني

چرا نگاه نداري دلي كه خانه تست ؟

به بانگ مرغ چمن ، گوشي آشنا دارم

هزار نغمه اگر سر كند ، ترانه تست

 

+ نوشته شده توسط محمدرضا در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 17:24 |
شكوفه زار شود باغ از چميدن تو

كه گل زشاخه بر آيد به شوق ديدن تو

لطيف تر زنسيم بهار داني چيست ؟

ميان باغ و چمن حالت چميدن تو

گل از درخت بچين با لب شكوفه نشان

كه غنچه باز شود در هواي چيدن تو

به يك نگاه شبم را ستاره باران كن

كه ماه روشني آموزد از دميدن تو

به آشيانه ي گرم من آمدي ، خوش باد

ولي بگو چكنم با غم پريدن تو ؟

+ نوشته شده توسط محمدرضا در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 11:10 |

اي دست هاي عاطفه بار تو تكيه گاه من

در چشم هاي پاك تو من خيره مانده ام

وز عمق بي كسي با قلب پر نويد

آوازي از اميد در پيشگاه چشم تو اي خوب مانده ام

شايد مرا زدام مصيبت رها كني

شايد نگاهي از ره لطف و صفا كني

شايد وفا كني

شايد به من عنايتي بهر خدا كني

شاي كه در تلاطم اين عمر پر سكوت ، ما را صدا كني

اين را بدان كه من ، نام تو را به لحظه لحظه خود صدا كنم

اين را بدان كه من ، با يك اشاره از تو جان را فدا كنم .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 19:42 |

اي خداي زيبا آفرين

اگرزيبايي در اين نوشته هاست ، اگر در سطر سطر آن مهرباني و معرفت است ، اگر در كلمات آن نسيم عشق ، اگر دلهاي مريدان به صداقت سخنانم اميداوار است ، و اگر شعله دلها با خواندن اين بندها مشتعل مي شود ، همه وهمه نوري از انوار لايزالي توست .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 19:37 |

اين ترانه بختياري را براي دوستان بختياري نگاشتم .

گتي بم كه روز عيد اي يام ، گتي پاته نم منه تيام

خدا دونه ريت گل ناره ، گوش و گوشواره مه و آستاره

تيله تو رنگ وباغ آسمون، پلل تو چي كمند عاشقون

كوگ كهسار رتن از تو ياد ايگره ، بلبل باغ سي دل تو بيت ايخونه

بهار اوي گل ببار اوي ، به ويرم قول و قرار اوي

خدا دو نه سي تو دل تنگه ، مو دلم شيشه ، تو دلت سنگه

تنت مرمر ،برگلت خنجر، پللت ايگوي بند شو رنگه

بيد مجنون سر اينه و دو من تو ، پازن كه مات و ره رتن تو

لاله حيرون ، گل پريشون تا اي بينه ، گردن مو كي ايموچه گردن تو

معادل فارسي ترانه

به من گفتي روز عيد مي آيم ، گفتي پا بر چشمانم مي گذاري

خدا ميداند روي تو براي من مانند گل اناره

گوشواره در گوشهاي تو مانند ماه و ستاره مي مي ماند

چشمان تو همرنگ باغ آسمان است

گيسوان تو همچون كمند عاشقان است

كبك كوساران رفتن را از تو ياد مي گيرد

بلبل باغ براي دل تو شعر مي خواند

بهار آمد گل ببار آمد ، در يادم قول و قرار آمد

خدا مي داند دلم براي تو تنگ است،

دل من مانند شيشه و دل تو همچون سنگ است

تن تو مانند مرمر است و ابروان تو همچون خنجر

گيسوان تو همچون شبرنگ است

بيد مجنون جلوي تو سر خم مي كند

بز كوهي از راه رفتن زيباي تو مات و مبهوت مي شود

لاله حيران و گل پريشان است تا ببينند

گردنهاي من و تو چه وقت همديگر را احساس ميكنند ؟

اميداوارم كه خوب معني كرده باشم . اگر نقصي داشت ببخشيد.

+ نوشته شده توسط محمدرضا در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 19:31 |

بده دستات و به من تا باورم شه پيشمي

 

مي دونم خوب مي دوني تو تار و پود و ريشمي

 

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده من

 

چرا من نگذرم از يه استخون به اسم تن

 

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم

 

ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

 

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي

 

توي اين كابوس درد روياي مهربونمي

 

ميدوني با تو......

 

پرم از شعر و ستاره

 

مي دوني بي تو.....

 

لحظه حرمتي نداره

 

مي دوني در تو....

 

اين خدا بوده كه تونسته گل عشقه و بكاره.

 

وقتي حتي پيشمي دلم برات تنگ مي شه باز

 

به عشق تو ، تو لحظه هام حادثه ساز و لحظه ساز

 

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم

 

نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

 

ممنونم كه بچه بازيامو طاقت مي كني

 

هر چقد بد مي شم ، اما تو نجابت مي كني

 

هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني

 

نگرانه حال و روزم بيشتر از خود مني

 

ميدوني با تو......

 

پرم از شعر و ستاره

 

مي دوني بي تو.....

 

لحظه حرمتي نداره

 

مي دوني در تو....

 

اين خدا بوده كه تونسته گل عشقه و بكاره.

+ نوشته شده توسط محمدرضا در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 17:57 |

از اين جا تا تلاطم امواج عشق از اينجا تا دوباره تو را نگريستن فاصله هاست من از كجا دوباره پيدا مي شوم دل مثل همان كوچه آشناي تو تنگ است كنار كلمات عبوسم دوباره جمله اي بنويس پر از گلهاي شاداب . مي دانم باز هم مسافر جاده سبز نگاه تو خواهم شد.

+ نوشته شده توسط محمدرضا در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 17:45 |

هر لحظه که به خمخانه عشق تو روی می نهم ساقی ناپیدایی با  جرعه یی آتش زاد و آتش بیز  چنانم مست می کند که زمان و مکان را گم می کنم و در عرصه ی خیال نمی دانم که آمد و کدام رفت .  

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 19:49 |
 

ز ره رسيدي و با خود بهار آوردي       

چراغ روشن شبهاي تار آوردي

به عطر سوسن ده رنگ چون نسيم اميد

زدر در آمدي و صد بهار آوردي

نسيم وار وزيدي به روح خسته ي من

زدشت سوخته ام گل به بار آوردي

به پاي تو گل سوسن زبام و در مي ريخت

چو عطر خويش به هر رهگذار آوردي

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 18:14 |
ای خدای مهربان

بدین بنده عاشق -هنری بی رقیب- شعوری بی غرور -طبعی جوشنده شعری خروشنده- عبادتی بی ریا- عشقی پرشور- روحی باصفا- فهمی تابناک -دلی آرام و تابنده- دستی پرمهر و بخشنده- حیاتی دلپذیر سرانجامی نیک -مرگی بهجت انگیز و آخرتی رحمت آمیز کرامت کن .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 17:45 |
به نام خدا
زمانه پندی آزاده داد مرا 

زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

به روز نیک کسان هیچ غم مخور

بسا کس که به روز تو آرزو مند است

+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 13:10 |
نام ات را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را در یافته ام

با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست

دست ات را به من بده،دست های تو با من آشناست..
+ نوشته شده توسط محمدرضا در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 10:56 |
پرنده مردني است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست کشيده ي شب مي کشم
چراغهاي رابطه تاريکند
چراغهاي رابطه تاريکند
کسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد کرد
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد خواند
پرواز را به خاطر بسپار
پردنده مردني است .

+ نوشته شده توسط محمدرضا در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 19:4 |

محمدرضا

وبلاگی از شهرستان رامشیر


با آرزوی سلامتی و شادکامی برای همه بازدید کنندگان محترم